خرید بک لینک

درباره سایت

از یادداشت های خانم پاپن هایم

آخرین مطالب

امکانات وب

445

حالا انگار زبان من به زبان گنجشکان نزدیکتر است، به زبان چرخیدن باد لابلای شاخ و برگ درختان، به زبان ابرهای ساده و سفید.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

446

خیلی وقتها، دلیل زنده بودنم را در این پیدا میکنم که مادرم بدون من خیلی درد میکشد، حتما خیلی بیشتر از من اگر او نباشد.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

447 اواخر اگوست، روز آخر مرداد است و هوا اینجا ابریست. کافی بود کمی هوا خنک تر باشد تا لحظه ای احساس کنم حالم بهتر است.آفتاب من را افسرده میکند، هوای گرم هم همینطور. خشکی و بی آب و علفی هم همینطور.چیزهایی که اینجا بی انتها و تمام نشدنی وجود دارند. به خودم میگویم کمی کارهام روی روال بیافتد از اینجا میروم. مثل خیلی از وعده و وعیدهای دیگر که به دلم میدهم تا آرام و دلخوشش کنم.بعضی وقتها مثل امروز به ته سرنوشتم فکر میکنم. که یک زنی یکروز لابلای قفسه های کتاب ناپدید میشود، در جایی که کسی او را نمی

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

448 مادرم گفته بود من آنقدر مادر اگاهی نبودم که به توانایی های تو پی ببرم و به انها رسیدگی کنم. میخواستم بگویم زن، تو چقدر در همه چیز خودت را مقصر، مسئول و گناهکار میبینی. رها کن این فکرها را. این زندگی پر از ندادنم کاریست. دیگر تمام شد و رفت، بیا با هم ویگن گوش بدهیم، عود روشن کنیم، سیگار بکشیم و چای بنوشیم. + نوشته شده در شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:31 توسط پاپن هایم  | 

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

449

برنامه ام برای بقیه زندگی ام این است که به چت جی پی تی بگویم برای هر روزم یک برنامه ای بنویسد و من طبق آن عمل کنم. چون به خودی خود دیگر نمیدانم باید چه کنم.

فقط میدانم باید خودم را تا شب بکشانم.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

450 ما وقتی میخواستیم برویم مسافرت خانوادگی، منظورم از خانوادگی این نیست که سه تاییمان برویم. منظورم این است با بقیه خاله ها، شوهرخاله ها و بچه هاشان من و مادرم برویم، مجبور بودیم در ماشین آنان، در جایی که آنها تعیین و انتخاب میکنند، با شرایط آنان و طبق دلخواه آنان کارها را انجام دهیم.من همیشه از اینکه نمیتوانستم به جاهایی که دوست دارم برویم ناراحت میشدم، از اینکه آن جایی در ماشین که دوست داشتم نمیتوانستم بنشینم ناراحت میشدم. از اینکه مجبور بودیم در مسافرتها فقط برویم مراکز خرید بدم میآمد. د

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

451 بعد از تجربه ی ناموفق استیک خوک، قبض موبایل پرداخت نشده، گریه های مداوم، کم شدن دو کیلو از وزنم بخاطر بی علاقگی در غذا خوردن مینویسم.دیگر بنظرم آسمان قشنگ نیست، بنظرم هیچ غذایی لذت بخش نیست، هیچ کتابی خواندنی نیست، هیچ پستی دیدنی نیست و تا صبح میتوانم این لیست از عدم لذت را پر کنم.من خودم را از آدمی که هر روز لبه ی تختم مینشیند و جهان را با حیرت و پرسش مینگرد و دقیقا نمیداند در اینجا چه میخواهد جدا و غریبه میابم. این آدم دیگر نه تنها خلقی ندارد که شوری برای خلق هم ندارد. چقدر وضع کثافت و

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

452 نه روز بدون تعطیلی هر روز سرکار رفته ام، از امروز مجدد نه روز بدون تعطیلی سرکار خواهم رفت. اتفاق خاصی نیافتاده، می آیم خانه میخوابم، بیدار میشوم، یک قهوه ای در دهانم میچرخانم و بعد آماده میشوم میروم سرکار، 4 پوند وزن کم کرده ام و بنظرم الانی که هر روز سرکار میروم به مراتب از موقعی که در خانه بودم کمتر گریه میکنم. کامو در دلهره ی هستی در مورد کار کردن همین را میگوید که آدم باید از خودش بپرسد اگر کار اداری نبود، تکلیف من چه میشد؟ و من بارها این سوال را از خودم پرسیده ام، کار من را نجات مید

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

453 یکی از مشتری ها از در که آمد داخل، بدون اینکه به من نگاه کند راهش را کشید رفت روی صندلی نشست. رفتم کنارش گفتم آیا شما وقت دارید؟ چشمش را تا جایی که میتوانست در کاسه چرخاند و با پره های بینیش گشاد شده از خشم گفت بله! با فلانی. جوابش با این معنی همراه بود که چطور جرات کرده ای با من حرف بزنی! لبخند زدم و پرسیدم آب یا نوشابه میل دارید؟ بلند لحجه ی من را مسخره کرد و گفت واتر؟ اوه یو مین واتر! نُ آیم گود! رفتم نشستم سرجایم و مشغول بقیه کارهایم شدم. اما آن حرکت چشم ها، آن مسخره کردن لحجه ام مد

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

454 مثل یک لشکر شکست خورده نشسته ام و ناامیدانه منتظرم زمان بگذرد بروم سرکار. تنها چیزی که برایم مانده فرار از خودم است. حتی یک ثانیه سکوت، من را میشکند. در اتاقم مدام تلویزیون روشن است، وقتی از اتاق میزنم بیرون تا موقعی که کارم را شروع کنم یک لحظه موزیک از گوشهایم جدا نمیشود. حتی میل و رغبت ندارم این روزها را بازگو کنم. + نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:24 توسط پاپن هایم  | 

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 7:56

صفحه بندی